... آرشیو مطالب پست الکترونیک لينك rss عناوین مطالب وبلاگ تم دیزاینر
صفحه نخست
خبرنامه وب سایت:
آمار وب سایت:
بازدید امروز : 128 بازدید دیروز : 285 بازدید هفته : 418 بازدید ماه : 1279 بازدید کل : 11448 تعداد مطالب : 120 تعداد نظرات : 0 تعداد آنلاین : 1
نم نمک ،
غصه رو مزه مزه کن
با یه ذره اشتیاق
با یه دریا معرفتآروم آروم
برو تو جلد جنون
با یه ذره شرٌ و شور
با یه دنیا اشک وخونکم کمک
آتیش و تو دلت بشون
با یه ذره التهاب
با یه دنیا پیچ وتابآسه آسه
برو تو خط فنا
با یه ذره جربزه
با یه دنیا آرزوخب حالا
آستیناتو بالا بزن
ببینم قیافتو
آهان.......
حالا خالص شده ای
نه ، تو عاشق شده ای.
قلبت را ربوده ام ازآن مجری که میدانی. و در میان دو دیده نشانده ام آن را. تا رشک ماهتاب باشد دو دیده من. و در کوچه میدوم به شوق برای رسیدن به لحظه ای کان در دانه ها چشم تو روشن کند دلم. آه... من زنده می شوم دمادم به شوق تو. ای همنفس بخوان مرا. تا با یکدگر من و تو ما شویم و بس. من و تو عشق را با هم مزمزه خواهیم کرد در سکوت صبح.
دلم را
در میان
دستانت می نهم.....
که مرحم
درد است
عاشقان را .
و تنهاییت را
قسمت می کنم
با تنها ترین
عاشق.
و امان می برم
از شقاوت مرگ.
و سپیده دم
یاس را
به عطر افشانی
خواهم خواست
اگر دل
به دلم بسپاری.
وبوی خنک
نسیم صبح را
با هم
استنشاق
خواهیم کرد
اگر تو بخواهی.
قلبی با من است روشن به عشق تو
لبی که تنها هنرش تکرار نام تو
و چشمانی پر نور ز دیدار تو
من خدا را در وجود تو می بینم
باور نمی کنی
نگاهی به آیینه کن.
و چنین است
که به انتظار تو نشسته ام.
زبان احساسم
چسبيده ته حلقم.
امكان سرودنم نيست.
مپرس چرا ؟....
من نيز نميدانم.
برايت شاخه گلي ميفرستم.
وماه را
اگر در آسمان باشد
امشب.
به ياد تو
نظاره خواهم كرد.
با تمام احساسم......
و با عشق......
مپرس چرا ؟.........
پس بپذير امشب
اين شاخه گل را......
پيچيده در لفاف عشق .
هر نفسم
مرور عشق است .
ميشنوي
تكرار نام خود را
در نفسهايم.
شام تا شام.
من تناور درخت عشقم
نگاهم كن.
ببين تصاوير دلهاي عاشق را
بر پيكره ام.
من ترانه خوان عشق توام.
گوش دل بمن بسپار
تا ترا زمزمه كنم
شوري از بيات عشق.
در " زمزمه " جويبار
در " هاي و هوي " نسيم
در " ترنم ترانه " باران
در " خش وخش " شاخسار نو رسيده
ودر " چهچهه مستانه " پرنده كوچك عاشق
نام بلند تورا مي شنوم
اي هميشه عاشق
اي هميشه غريب
و.....
در نور در خشان خورشيد
در رنگ سبز طبيعت
در آبي دريا
در فيروزه فام بلند آسمان
در سرخي غروب
سيماي تابناك تو را مي بينم
وه چه زیباست
چنین آغازی
که از آن
پنجره رو به طلوع
چهره پاک تو
بر سینه نشست.
وه چه تلخ است و سیاه
روز پایان
شکفتن در تو
روز آغازشکستن
در خود
من تو را میخواهم
تا شقایق باقی است.
دوستت دارم من
تا که هستی جاری ست
دو چشمت را
برای بار آخر
خوب می بینم
که شاید مرحمی
بر زخم جان باشد .
و با اندوه
جاری می شوم
در راه
و می کوشم
که در
تاریکی مطلق
بدور از
زره ای امید
در دل خاک
فراموشی
فرو سازم.
من و تو
عاشقیم اما.........
میان ما
هزاران کوه و ...
صد دریاست .
هزاران
وحشت و تردید
صد ها
شاید و اما ... ست.
چرا احساس می کنم ، دیگه منو ، دوست نداری
چرا هر روز یه جوری ، پا روی ، قلبم می زاری
چرا چشمات دیگه ، اون برق قدیمو نداره
واسه چی ، چشمای من ، ابری شده، هی می باره
یادم یه روزمی گفتی ، تا همیشه ، با منی
تا خدا خداس ، با قلبت ، منو فریاد می زنی
میتونی بهم بگی ، خدا ، خدایی می کنه؟
یا اونم مثله شما ، میل جدایی می کنه؟
تو شما ، منم که من ، این دیگه ، باورم شده
عشق ما مرده و غم ، مونس و یاورم شده
حالا دائم می پیچه ، غصه وغم توی صِدام
می شینه نم نم بارون ، توی ایوون نگام
حالا تنهایی مطلق ، دیگه مونس منه
یه گوشه ، یه عنکبوت ، دور دلم تار می تنه
می زنه زخمه به تارم ، به سرانگشت جفا
خداجون رفته چرا؟ ، از دلامون مهرو وفا
ببین به باغ و بوستان
شکوفه بار می دهد.
به من هدیه ها ، نسیم
ز زلف یار میدهد
چه گویمت ز دلستان
که حسن او بیان کند
بدین زبان قاصرم
خصال او عیان کند
برای دیدن رخش
دلم چه تنگ می شود.
چرا به روز عاشقی
ترانه لنگ می شود؟
بهار را
برای تو
سروده است .
که با بهار
زاده شی
برای آنکه
نور را ،
ترانه را
تولدی
دوباره شی
بهار را ،
از آن جهت
سرود ه تا
شکوفه را ببینی و
به عشق او جوانه شی
هزار رنگ و
دلفریب
رقم زده که
شعر ،عاشقانه شی
لبخند ، دوباره بر لب ات می آید
پس غصه رفته را کناری بگذار
چون این نکنی باز تب ات می آید
ای چشم دلت همیشه آکنده به نور
وی گوش تو آشنا به هر نغمۀ شور
تو ساز دلم چو کوک دشتی دادی
گردیده ز جان ، غم غریبی ها دور
دیری ست این دل بی جهت ، نا مهربانی می کند
غم می خورد ، کز می کند ، میل جوانی می کند.
فریاد مستی می کشد ، بی ترس و بیم از محتسب
بر جام ، آتش می زند. من را روانی می کند.
در آسمانها می پرد ، چون طا ئران تیز پر
با پر به جوهر می زند ، نامه پرانی می کند .
اندی صبور می شود ، چون سنگ ، سخت و بی صدا
یا دائما" نق می زند ، بلبل زبانی می کند.
چون شمع روشن می شود . می سوزد از راز درون
گل را نوازش می دهد ، بس دل ستانی می کند.
گاهی به چنگ و رود و عود ، آنی نشسته در سجود
گاهی به دریا می رود ، یک دم شبانی می کند.
عاشق شده گویی دلم ، این است شاید مشکلم
باید ببینم تا به کی ، دل سر گرانی می کند؟
تو خود ،
آسمان بی کرانه عشقی ،
نظاره کن.
تو معنی
احیاء ، بهانه
بودن.
دلیل شکفتن.
اشاره کن.
سرود عشقی و
معنی هر نسیم
مرا به حق
عشق و رهایی
فسانه کن.
من آسمان
تیره شب
در کویر
سرد وخموش
تو ماه را
برمن تنها
اعانه کن
تو از شهر
گل سرخی
من از صحرای
جانفرسا
من آن مرداب
تن خسته
تویی آبی تر
از دریا
تو نور
روشن صبحی
منم شب کور
شب آیین
توآن
فریاد بیداری
ولی من
نام تو چرا
قصۀ شبهای من است
حزن تو چرا
شبیه غم های من است
گر شام دلت
همیشه یلدایی نیست
چشم تو چرا
دلیل تب های من است
دلم ربود
و قرارم
گرفت
و رفت.
آن دلربا
که راحت
جانم گرفت
وآن نازنین
که مکنا
به یشم بود
با یک نگاه
روح و
روانم
افسون شدم
به سحر
نگاهش دمی
با غمزه ای،
معنی نامم
گرفت و رفت
تمام مهر تو را ،
بی بهانه می خواهم
کلام عشق تو را
با ترانه میخواهم
بیاو گوشه چشمی،
به شکر این همه حسن
نگاه پاک تورا
عاشقانه میخواهم
اسیرنرگس چشمت ،
منم من بیدل
غلام و بنده راهت ،
فسانه می خواهم
شکسته زورق قلبم ،
بدست موج بلا
وزان کرانه امنت ،
اعانه میخواهم
رهین منت آنکس ،
که بود اهل نظر
تو را بسان فلک ،
بی کرانه می خواهم
غریق ورطه عشقم ،
بریده از بودن
برای دادن جان ،
یک نشانه میخواهم
اومدی ،
یه روز ، تو یک
صبح بهاری
که می خوند
ترانه عشق و
قناری
من شدم
مست دوتا
چشم سیاهت
دست و پا
بستهء اون
ناز نگاهت
خونه کردی ،تو دلم ،
به این نشون
جان مریم ،
گل پاک و مهربون
توشدی
توان هر دو
پای بسته
مرحم و
دوای این
دل شکسته
منو بردی
تا دیار
آشنایی
تا به شهر
عشق و شور
و روشنایی
بال پرواز منی ،
تو اسمون
حالا عطر
تو پیچیده،
توی خونه
شاخه خشک
درخت
زده جوونه
دیگه بلبل
توی باغ
ترانه سازه
بهترین
ترانه رو
برات می سازه.
معنی
شعر منی ،
به هر زبون
گل پاک و
مهربون
بی تو من
مرده و دلخسته
و زارم
با تو حتی
تو خزون
فصل بهارم
منم اون
گم شده
تو راه نجاتی
من مثه
ماهی و تو
آب حیاتی
من دوست
دارم تو رو ،
تا پای جون
مهربون.
عشق را باید دوباره
مشق کرد
بر تن پر راز هستی
نقش کرد
عشق را باید دو باره
رو نوشت
درس عشقی را که
مجنون می نوشت
عشق را باید
چو جامی سر کشید
مستی اش را
چون قبا در بر کشید
که خونی تازه داد
تازه خونی
بی حد و اندازه داد
ز پای دار گفت
به یار غار گفت.
عشق را با سر دویدن ،
عاشقی ست
عشق را با خون رسیدن ،
میدهم سر در مسیرت ،
بی بها
می کنم جانم فدایت ،
تا خدا
در رکابت بی مهابا
میدوم
وز پی ات با سر ،
نه با پا ،
تا گل عشقم
ز بستان
چیده ای؟
در جهان عاشق تر
از من دیده ای؟
قصه را پایان ،
که این تن
خویش نیست
جز ره عشقم ،
رهی در
پیش نیست.
در آسمان شب وقتی
نگاه می کنم از منظر نگاه .
می بینمت ،
که تماشا نشسته ای مرا .
می پیچید این صدا
که چرا ؟
هان ،
بگو چرا ؟
من باور تورا
هزار بار به کاغذ نوشته ام.
اما هنوز
باور نکرده ام تورا.
می پرسم از ،صفا
هان،
گفتی ستاره ای،
سمری داری از خودت .
من در صدای تو
نه شنیدم صدای پا .
پاسخ بده مرا
از من مرنج ،
رنج مرا هم علاج کن .
از خود بگو به من
به من تازه آشنا .
ازمن مپرس چرا
برای مرور کامل اشعار به
به دفتر شعر مربوطه مراحعه نمایید
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.