سروده های من

مجموعه اشعار صلاح الدین احمد لواسانی

نی ام ز اهل شقاق

هندی
سروده های من مجموعه اشعار صلاح الدین احمد لواسانی

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

نی ام ز اهل شقاق

 
 
 

من نه هفت تیر دارم ونه چماق

اهل حقم ، نی ام ز اهل شقاق

کار من ره گشایی است وکمک

بهر در ماندگان و اهل وفاق

دست من  با  ادب کند  تحریر

پاسخ رهروان  قوم نفاق

نیک حالم ، به جان کنم شادی

در سرا و چه در کنار اتاق.

من برایت کمیشفاخواهم

با کبابی واندکی ز سماق


موضوعات مرتبط: اجتماعیاتمتفرقه یات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:21 | نویسنده : هندی |

حس ارتکاب


موضوعات مرتبط: اجتماعیاتمتفرقه یات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:19 | نویسنده : هندی |

کبر و غرور

 
 
 


هميشه فكر ميكردم

خدا

من را نمي خواهد

و من.....

در نقطه مبدا َ

بر او

تحميل گرديدم.


هميشه فكر ميكردم

كه او

از دست من

شاكيست

و مي خواهد بگيرد

انتقام خويش را

از اين تن خاكي.


و من

با بي محلي

داغ او را

تازه مي سازم

و مي مالم

قباي ژندهُ

رقيَتش بر خاك

و......

با فرياد مي گويم

خدايي ؟

باش.

از كبر و غرورت

سخت بيزارم

تو هستي را

براي

خود فروشي

كرده اي بر پا ؟

تو مي خواهي؟

خلائق،

با دهان باز و

چشمان پر از حيرت؟

بگويند:

اوه ..........

اين خالق

چه يكتا است و

بي همتا؟


ولي من

هيچ تحويلت نمي گيرم

و هرگز

زير بار

اين حماقت

تن نمي دارم .


هميشه فكر مي كردم

چرا ؟

دائم تو مي گويي؟

رحماني

جباري

ستاري

غفار.........؟

اگر

في الواقع هستي ؟

باش.

اين گفتن نمي خواهد .

چرا در بوق مي سازي ؟

چرا بر خويش مي نازي ؟

چرا دائم برايم پيك مي تازي؟

 

هميشه فكر مي كردم؟

چرا بنياد بت را

بر فنا دادي ؟

و با دست خليل ات

خانه بت را بنا كردي ؟

 

تو ميخواهي همه

چون اسب عصاري

به گرد ، خانه ات

چرخند.

تو مي خواهي

خودت را

لابلاي اين حماقت ها

بپا سازي.

 

بدان يا رب

دچار شهوت  و

خود خواهي خويشي.

و من هر گز

چنين تن پوش را

بر تن

نمي پيچم.



موضوعات مرتبط: اجتماعیاتعارفانه هاکفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:14 | نویسنده : هندی |

سی سال حماقت

 
 
 
 

امروز

نشسته ام

در سايهُ

ديواري گلي

كه متزلزل است

همچون خودم،

و فرو خواهد ريخت

حتي

به تلنگري ،

و مي انديشم

بر گذشته هاي رفته

 

من عمرم را

كه چندان عزيز هم نيست

در چمبرهُ

حماقتي سر كردم.

 

من باور كرده بودم

باوري را

كه هرگز نبود

حقيقت راستين.

 

من

مي سرودم سي سال

هر روز آن را

و سجده مي كردم

خدايي را

كه او مي سرود.

 

من مي سوزاندم

سلول هاي بي گناه

خاكستري

مغزم را

كه اثباتش كنم

بر خود

و منكران لامذهب.

 

من بار ها

تجسم كرده بودم

بهشت و دوزخ  را.

 

من بار ها

سوزانده بودم

عقلم را

در حرارت و آتش

و حس كرده بودم

سوختن روحم را

به شعله هاي

خشم و غضب خداوندي.

 

من سروده بودم

هر بار شعري

پس از تجسم مينو.

 

" يكبار گفتم

من از بهشت

مي آيم

بي سرو پا

بريده از بودن

سر خوش

از فضاي

عطر آگين اش."


و چه احمقانه بود

آن اوهام

و امروزميدانم

كه خورده ام

فريب اميد و

ترسم را.

 

من

زمزمه ميكردم

سي سال

شعر جفنگ ايمان را

و مي خواندم

جماعتي را

نا بخردانه

كه موًمن تر بودن

از من

به حقيقت هستي

با كفرشان

اگر حقيقتي باشد.


آنان

بودن را

پاس ميداشتند

به زندگي كردن.

شاد بودن،

 

قيد و بندي

بر نمي تابيدند

به نفس آزادي

و رها بودند

از هر بيم و اميد



آنان

همخوابه مي شدند

با خواهران خويش

بي اندكي هراس

از فرجام

 

 

و مي سرودند

مگر نه اين است

كه انسان

تخم حرامي ست

از پشت

آدم و حوا

و ... مگر نه چنين بوده

كه خواهر قابيل به هابيل

كابين گشت

و قابيل شوي خواهر هابيل

و مگر نبوده اند

دختران حوا

خواهران

همسران خويش.

 


آنان پاي مي كوبيدند

به سر مستي

از جام هاي لبالب خود

و مي سرودند

به تمسخر

ترانه بودن يا نبودن را

 

 

و فرياد بر مي آوردند

ما مي نوشيم

پس هستيم

مسئله اين است.

 


من،

هماره ، به سًخره

مي گرفتم آنان را

به مدهوش بودن

و خود

به خواب اندر بودم

عميق و دهشتناك.

 

 

و من

خواب بودم

سي سال

و اكنون نيز

نشسته ام غمگين ....

اندوهِ

زمانِ از دست

رفته را .



موضوعات مرتبط: اجتماعیاتعارفانه هاکفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:13 | نویسنده : هندی |

آدم و حوا

 
 
 

 

خواب ديدم

سحر پيش

در آن صبح ازل.

مردكي را

كه چنين،

مي پنداشت.

به زمين آمده

تا اشرف بر

عالم هستي باشد.


من زني را ديدم .

كه تصور مي كرد.

بعد از آن

لحظه ُ شوم.

از پس

گاز طمع

كه بر آن ميوه

ممنوعه زده است.

اينچنين

در بدر

عالم خاكي گشته.

گفته بودند ،

به آنها

كه شما

برترين گوهر اين

خالق هستي ،

هستيد.

بر شما

جن وملك

سر تعظيم،

فرو خواهند

داشت.


در زمين

خانه كنيد

همه وحش و نبات

بهر آسودگي

نوع شما ،

خلق شدند.

نه هراسيد ؛ كه ما

ناظر سر خوشي و

حزن شما .

خواهيم بود

ما كه نزديك تر از

تو،

به توئيم


آن دو بيچارهُ

مغموم

و

بيرون شده از

ماُمن خويش

خانه كردند

بر اين خاك سياه.


سالها

آمد و رفت .

حاصل زندگي

آن دو اسير

دو پسر گشت و

دو دختر

باري.


سالها ،

رفت و گذشت .

خواهر

جفت يكي

به دگر

پور ، پدر

كابين شد .

اولين تخم حرام

اين چنين

كاشته شد

در دل خاك .


خواهري را به برادر دادند؟!!!!!!!!!!


وز همين بذر،

عداوت روئيد.

يك از آن دو

به پدر گفت چرا ؟

همسر آن دگري

نيك تر است؟

من چرا ؟

پست ترم

نزد شما ؟

من چرا ؟

سخت تر از هم گل خويش

لاجرم

خاك زمين خيش زنم؟

و برادر تنها

در پي گله و

چوپان باشد ؟

داغ خورشيد

تن زرد مرا

نيلگون سازد و خشگ .

و برادر

بنشيند آرام

و به ني

نغمه دل

ساز كند.

 

همه گفتند به او

خالقت

خواسته اينگونه شود.،

و تو بايد باشي،

تابع

خالق خويش

فارغ از چون و چرا .


بر سر سنگ

نشست.

و بدين انديشيد .

پس چنين ظلم و ستم

او به من كرده روا ؟!!!!!

برد سر سوي هوا

داد،

فرياد ، چرا ؟

 

و چنين شد

كه از آن

ظلم و جفا


به زمين

تخم حسادت

گل داد

و به محصول نشست



موضوعات مرتبط: اجتماعیاتعارفانه هاکفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:12 | نویسنده : هندی |

وصيتنامه

 
 
 

نميدانم چرا ؟

اما گرفته بغض

مجراي گلويم را

و ميخواهم بگويم

واپسين حرفم.

كه شايد ...

خود وصيتنامه اي باشد.

براي

اين تن ، تنها .


من از دنيا نديدم خير.

پس آن را ،

به دنيا دار مي بخشم.

و با ره توشه اندوه

جاري ميشوم

در راه

كه ديگر

شوق ماندن نيست

در اين سينه رنجور .


به شبنم هاي جاري

از گل مريم

بيالاييد خاكم را

كه رنج او فراوان است.

و من

بد كرده ام ،

بر او .

و من

هرگز نشستم .

صورتش از غم،

به يك اميد........

به يك شادي.........

و اين .....

بالا ترين ظلم من است

در عمر.

بگوييدش ،

كه بازم مانده اي تنها........

و ديگر نيست ،

اين تنهاييت پايان .

خدايت را چه مي بيني؟.....

شايد گشت ،

زين پس .....

روزگارت

بهتر از ديروز

نمي دانم ........

نمي دانم.........


بگوييد بر عزيزانم

كه ديگر

باغباني نيست .

كه او

خود چيده شد

از شاخسار

باغ ، دنيايي

دگر ،

آبي ز دستانش .....

نمي پاشد

به روي برگهاي گل.

و ديگر جوي آبي را،

روان از

دست رنجورش .......

نخواهي ديد.

كه او را برد

آن جوي روان

از باغ.

به نقش سنگ

بنويسيد......

كه او ...........

از دار دنيا رفت .........

كه ......

تنها بود.............

تنها زيست...........

تنها رفت...........

تمام مقصدش ،

معراج انسان بود ............

نه آن معراج ، پوشالي............

كه دين ،

ترس و تسليمش ،

پيام آورد .

كجا خواندم

كه مردي گفت:


مسلمان نيست

آن كو

حق خود را مي دهد

از كف .

و آن خوكي

كه حق ديگران را ميخورد .

او هم مسلمان نيست.

 

به فرياد بلند خويش مي گويم.

كه من هرگز ..............

مسلمان نيستم ،

هرگز...........


كه حقم را

فراوان داده ام

از كف.

كه مشتي

رذل ،بي پروا

بنام دين و دينداري

حقوقم را

به زير پا

در افكندند.


به يارانم

چنين گوييد.

كو رفت از ...................

ميان ما.

تمنايش فقط

اين بود ...........

در ،

آن واپسين گفتار...........

كه من را ، بت نگردانيد .
من از بت گريزانم.

و او

با شور و شيدايي

براي كل انسانها

پيامي داد.

در  آن ..............

لحظهُ آخر.

مرا ننگ بشر بودن

همين يك مدعا

كافيست.

كه انسان .......

كمترين محصول اين هستي ست .

كجا بر عالم هستي ،

شرف دارد؟

خيال خام

از سرها

فرو ريزيد.

كه اينها،

حيله دين است .

حماقت را،

فرو داريد.........

گل انديشه را

در سر بياراييد..

كه انسانرا.............

فقط اين عقل ..............

آن هم اندک و محدود

شايد

سوي مبدا رهنمون باشد.


برايم ،

دل نسوزانيد.

دلها خانه عشق است .

تهي سازيد

قلب پاكتان را

از غرور و خشم.

ببار آريد ...........

محصول محبت را ،

در آن دشت وسيع مهر.

و پر سازيد.................

عطر دوستي را ...............

در دل ياران .

به سحر

ساحران

جنگ افروز

عداوت ساز

نپردازيد در سر

دشمن فرضي

كه دشمن تر زخود

بر خود نمي يابيد .

شما خود

دشمن خويشيد

گر مفتون آن

جادوي

ساحر شيد.


و اين هم

آخرين فرياد اين،

تن خسته جاري.

شما را چار واژه رهنمون

سوي شكوفايي ست .

اول........

واژه پندار.

دوم .............

چامهُ گفتار.

و سوم......................

خامه كردار.

اگر اين واژگان را.............

خوب ،

در نيكش ، بيالاييد..........

شما ....

معناي ، انسانيد.


 


موضوعات مرتبط: اجتماعیاتعارفانه هامتفرقه یاتکفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:10 | نویسنده : هندی |

مي خواهم سفر كنم از اين دنيا

 
 
 
 

ديشب

در خواب ديدم

كه مهياي رفتنم.

مقصد ابديت بود.

اگر ابديتي باشد.


و من ......

نشسته بر سرير مرگ

نه هراسم بود.

و نه

شوقي براي رفتن.

اما

زمان ، زمان رفتن بود.

و اين را

به درستي ميدانستم.


يكي آنطرف تر

به نجوا نشسته بود .

پاك شد زمين

از نجاستش امروز

آمين .......شكر.

اما

آنسو تر,

ديگري

وقيحانه فرياد كرد.

صد افسوس .

بايد بر زمين ميريختم

خونش را....

تا آموزه گردد.

ديگر روندگان را

بر اين طريق.


و من خاموش

مي رفتم

نشسته بر سرير مرگ .

نه شوقي براي ماندن .

نه هراسي از رفتن .

حتي نبود ...ميلي در سر

براي نگاهي دوباره

بر آنچه ...

گذشته بود و

رفته بود .


من وصله ناجور بودم

اين دنيا را .

جهاني كه هرگز

باور نكردمش

آني

هرگز.


از خواب برخاستم .

به نسيمي سرد.

كه نشست ،

از پنجره باز اتاق

بر صورتم

و فهميدم

كه خواب ديده ام

در خواب .


اما هنوز

مهياي رفتنم

حوصله ماندنم نيست

شايد رقتم

امروز..........

يا فردا..........

تا ببينيم ..........


 


موضوعات مرتبط: اجتماعیاتعارفانه هاکفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:8 | نویسنده : هندی |

تنهایی و ترس

 
 
 

 

من از يك راز آگاهم

و آن سري ست، دهشتناك.

نمي دانم كلامم

تا چه حد گوياست؟

نمي دانم چگونه

با شما بايد سخن گويم؟

نمي دانم  شما

حرف دلم را خوب مي فهميد؟

زبان الكن

براي گفتن راز است.

اما من

تلاش خويش  خواهم كرد.

 

كلام آخرم

اين است.

انسان نيست

آن چيزي

كه در پندار مي بافيد.

نه اشرف بر همه عالم

نه تنها عاقل دنيا.

به فرياد

بلند خويش مي گويم

شهادت مي دهم  هستي

فقط يك عقل كل دارد.

و آن معبود ، بي همتاست .

گواهي مي دهم

عالم به امر او پديد آمد .

اذعان مي كنم دنيا

به اذن او

به آخر مي رسد روزي .

ولي اين نكته را

باور نمي دارم كه ما

والا ترين محصول او باشيم .

اوءلي بر همه عالم .

تصور مي كنم انسان

براي دوري ازترسش

چنين اوهام را

بنيانگذاري كرد.



موضوعات مرتبط: اجتماعیاتعارفانه هامتفرقه یاتکفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:7 | نویسنده : هندی |

من خدا را رسوا ميكنم

 
 
 

من خدا را رسوا ميكنم

من گردانندگان دكان هاي خدا

فروشي را رسوا ميكنم.

من فرياد ميزنم. فريب هاي دين

فروشان را براي فرو ماندگان در خواب

من صور اصرافيل نيستم.

من زبان ناطق كفرم

من كافرم به رياي زاهدانه.

من كافرم به تجارت خدا.


موضوعات مرتبط: اجتماعیاتعارفانه هاکفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:5 | نویسنده : هندی |

من از ایران می آیم

 
 
 

من  از  ایران  می آیم

پر از اندوه و  پر درد است

من از  ایران می  آیم

اجاق خانه  ها  سرد  است

 

وطن  در اوج  ویرانی

بزن  فریاد ایرانی

بزن  آتش به  جان  شب

تو  از نسل  دلیرانی

 

من  از  ایران  می آیم

پر از اندوه و  پر درد است

من از  ایران می  آیم

اجاق خانه  ها  سرد  است

 

 صدا  خشکیده  در سینه

شکسته  قاب ایینه

چه می گویم ز آزادی

فقط یک  خواب شیرینه

 

من  از  ایران  می آیم

پر از اندوه و  پر درد است

من از  ایران می  آیم

اجاق خانه  ها  سرد  است

 

من  از ایران  می آیم

 به خون آغشته  ای ست اکنون

من از ایران می  آیم

 فرو  بنشسته ای ست در خون

 

من  از  ایران  می آیم

پر از اندوه و  پر درد است

من از  ایران می  آیم

اجاق خانه  ها  سرد  است


 


موضوعات مرتبط: اجتماعیاتترانه

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:5 | نویسنده : هندی |

کودکی و پیری

 
 
 

چهار ساله  بودم ، بدآن خاک  تر

به بازی نشسته  به سوی پدر

چو ایام  بگذشت ، نه ،  ده  از آن

کند با منش خاک  تیره  چنان

به ایام خردی ،  دلم شاد  بود

ز هر بیم  و اندوه ، آزاد  بود

ببین بر سرم اندکی باد نیست

به پیری دلم ، ذره  ای شاد  نیست.

چوکودک  بُدم ، سروری کرده ام

ز  مام و  پدر ، دلبری کرده ام 

ولیکن  به پیری شدم  واژگون

انیس فراموشی و اشگ و خون

سرودم کنون من به  شعر کهن

کلام صبوری ، بدین  انجمن

نگردد چنین  ، روزگارم  فدا

چو من کودکم  ، نیک داند خدا



موضوعات مرتبط: اجتماعیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:3 | نویسنده : هندی |

سلام ای نارفیق پست

 
 
 

سلام ای نا رفیق ، پست
پیامم داده بودی تا
برایت نامه بفرستم
نگفتی گوگلی ؟؟……
یا ، مامن ات یاهوست.

نمی بینم دگر
روی تورا در
صفحه فیس بوک
بگوعکست هنوز آنجا
همان تصویر وهم آلوست .

شنیدم محسن بیچاره را
آخر ، خرش کردی؟
بد کردی.
شنیدم گفته ای او
احمق و هالوست؟

ومن را
دیو اکوان خوانده ای
در جمع
و گفتی این زبل خان
صاحب جادوست.

تو خود را
جا زدی
یک دختر زیبا
که ارث مادرش
بالا تر از پاروست.

نزن بر طبل بیدردی
نکن با مردمان ،
این گونه نامردی
بدان آخر حساب کار تو
با عقرب و زالوست

برو اندی به حال خویشگریان شو
از این اعمال خود
قدری پشیمان شو
بدان درد تو را
این بهترین داروست.

 


موضوعات مرتبط: اجتماعیاتهزلیات و طنزیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:0 | نویسنده : هندی |

سلام ای نارفیق پست

 
 
 

سلام ای نا رفیق ، پست
پیامم داده بودی تا
برایت نامه بفرستم
نگفتی گوگلی ؟؟……
یا ، مامن ات یاهوست.

نمی بینم دگر
روی تورا در
صفحه فیس بوک
بگوعکست هنوز آنجا
همان تصویر وهم آلوست .

شنیدم محسن بیچاره را
آخر ، خرش کردی؟
بد کردی.
شنیدم گفته ای او
احمق و هالوست؟

ومن را
دیو اکوان خوانده ای
در جمع
و گفتی این زبل خان
صاحب جادوست.

تو خود را
جا زدی
یک دختر زیبا
که ارث مادرش
بالا تر از پاروست.

نزن بر طبل بیدردی
نکن با مردمان ،
این گونه نامردی
بدان آخر حساب کار تو
با عقرب و زالوست

برو اندی به حال خویشگریان شو
از این اعمال خود
قدری پشیمان شو
بدان درد تو را
این بهترین داروست.

 


موضوعات مرتبط: اجتماعیاتهزلیات و طنزیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:0 | نویسنده : هندی |

زندگی کن

 
 
 

این چه دنیایی است.
دائم اشگ وخون
می سرایند شاعرانش
ازجنون

گاه از ماندن
حکایت می کنند.
گه به لب
انا الیه راجعون

شاد باشید و
سلامت درجهان
دور باشید از
پریشان فکر دون.



موضوعات مرتبط: اجتماعیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:0 | نویسنده : هندی |

فاش می گویم

 
 
 

فاش می گویم که این پندی رواست
خنده بر هر درد بی درمان دواست
گریه بانی هزارو یک مرض
خنده حلال دو صد چندان بلاست
اشک می شوید غبار چشم را
خنده داروی دل هر ابتلاست
خنده کن در زندگانی روز و شب
خنده بر هر غصه و ماتم دواست


موضوعات مرتبط: اجتماعیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 21:59 | نویسنده : هندی |

من درختم گاهی

 
 
 

من شنیدم ز درخت
که به جان
شوق دویدن دارد.
از شما می پرسم.
باورش می دارید؟

من و او ساخته ایم .
قایقی رویایی ،
که به همراهی باد
میدود تا به افق
در دریا.

من و او
حس مشابه داریم
وقت افتادن ماهی
در تور
گاه روییدن گندم
در خاک

من او می فهمیم
که چرا
بال قناری
زرد است
و چرا
برف سفید.

من و او
هم نفسِ
باد بهاری هستیم
روز آرامش
گل
وقت میلاد
تگرگ

او همیشه سبزاست
من درختم گاهی.



موضوعات مرتبط: اجتماعیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 21:56 | نویسنده : هندی |

گوییا جمع دوستان جمع است

 
 
 

 

آمده موعد شکرخایی

حالیا ،جمع دوستان جمع است

ویس و رامین ، وامق و عذرا

بی ریا، جمع دوستان جمع است

عده ای جام باده می نوشند

ساقیا جمع دوستان جمع است

شاعری  ، شاعرانه  می خواند

گوییا جمع دوستان جمع است

برسان ای صبا بدان  دلدار

که بیا جمع دوستان  جمع است


 


موضوعات مرتبط: اجتماعیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 21:54 | نویسنده : هندی |

رویای صادق

 
 
 

دیشب به خوابی اندرون

کو عمق آن هر دم فزون

 

می گفت هاتف بی گمان

از مستی و عشق و جنون

 

 گفتم که بی شک با  منش 

 پندی  حکایت می کند

 

روزی فقیری با  صفا

مستوره َ جود  و سخا

 

نان اش  به من تقدیم کرد

با نیک خویی  و  وفا

 

دانستم  اندر دوستی

من را رعایت میکند    

 

زآن پس بدیدم مست ، مست

مردی ، صراحی اش به دست

 

حالش گواهی  میدهد

می  خورده از جام الست

 

جامی  به  دستم  میدهد

من را  سقایت کند

 

آن سو  ترک مردی وزین 

آنی از آن  ، گاهی از این

 

از  روزگار بی وفا

چون غصه دار است و حزین

 

اندوه  خود را  با خدا

گویی روایت می کند

 

جایی دگر مردی  دو رو

پست و  دنی ، بی  آبرو

 

در خون  پاک  عاشقان

دستان  خود کرده فرو

 

بی اعتنا بر عاقبت

دائم جنایت می کند

 

دیدم پلیدی تیره فش

درچهره او غل وغش

 

بر مردمان بد می کند

با کینه و حقد و عطش

 

گاهی  بگوید ناسزا

یکدم سعایت می کند

 

پند است این ای جان جان

خواهی اگر امن و امان

 

دوری گزین از کار بد

نیکو بزی ، نیکو بمان

 

گر حاصلت نیکی بود    

عالم دعایت می  کند

 

القصه در این انجمن

دادم ، من از پندی سخن

 

خواهی بگیریدش به جان

یا بر بکوبیدش به خن

 

من گفتمش بی ادعا

حتما” کفایت می کند


موضوعات مرتبط: اجتماعیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 21:51 | نویسنده : هندی |

کلوزیوم

 
 
 

بیست و دو نفر

 چهار داور

 یک توپ

 

 و میدانی سبز

 و چشمانی

 در انتظار گل.

 

 اینجا

 کلوزیوم است

 و اینها گلادیاتور های

 نوین......

 

 بیست و دو نفر

 چهار داور

 یک توپ

 و میدانی سبز

 

 وچهره

 فرو نشسته در

 هیجان......

 تماشاچیان.....

 

 ساق های پر توان

 سینه های ستبر

 و قامت های

بر افراشته

 

 گلادیاتور ها

 آماده نبردی سنگین.....

 شعار ها  و ناسزا ها........

 تهییج

 برای پیروزی.


 


موضوعات مرتبط: اجتماعیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 21:50 | نویسنده : هندی |

دریا باش

 
 
 

تو چرا می  خواهی

درنگاهت

به چکانی اندوه؟

بنویسی ماتم؟

 

و چرا می گویی

زندگی پایانی است؟

برهمه

پاکی ها.

 

آسمان را

تو ندیدی درشب ؟

که نگاهش با ماست

نور ماه اش جاری

 

دست از

فاصله با ما

بردار.. ..

تو بیا با ما باش

 

پاک چون

دریاباش       

 


موضوعات مرتبط: اجتماعیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 21:49 | نویسنده : هندی |

به به و چهچه

 
 

این  نامه نوشتم

که بخوانید

و بدانید

 

یکباره تن خویش

 به ذلت 

نکشانید.

 

به  به  همه 

بیهوده  و چهچه 

همه مفت است

 

الماس دل  خویش

به یک حلقه

نشانید

 

از بد گُهری ،

کی گُهر نیک

برون زد

 

درجهل  مرکب

ابد و  دهر

نمانید

 

احمد که سخن  گفت

ز نیک و

بد گفتار

 

بر سنگ زنید.

یا بسرش  

گل بفشانید.


موضوعات مرتبط: اجتماعیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 21:47 | نویسنده : هندی |

اسیریم

 
 
 

 

اسیریم و  در مانده

 و بی پناه

 

چه مانده  از  آن هیبت

و فر و  جاه

 

کجاییم  اکنون ،

چه ها می کنیم ؟

 

چرا  با وطن

این  جفا می کنیم ؟

 

نمی بینم آن

شورو شوق  سخن

 

کجا رفته آن حب

و  عشق وطن


موضوعات مرتبط: اجتماعیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 21:46 | نویسنده : هندی |

بدانمی خندم

 
 

بازهم

هوای تازه  می خواهد

این  سر  مانده

در پس غوغا

باز دل

 بهانه  می  گیرد.

با لب  بسته ء

پر از  آوا

 

باز فریاد

بی هراس از شب

می نشیند

 به  رویت فردا

باز  عاشق

می کند مویه

گنگ و مدهوش

با تب  بالا.

 

من کجا ....... ؟

کرانه ناپیدا!

ساحل امن !

خواب  رویایی

دل  چرا ........ ؟

به هر طرف  ، هر سو.

همجو یک

هرزه گرد هرجایی .

 

او کجا ......... ؟

نشسته بر روزن .

فرش گل

آسمان مینایی .

کی ... ؟کجا ....؟

می کشد نقاب از رخ ؟

تا کنم باز

چشم بینایی.

 


موضوعات مرتبط: اجتماعیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 21:45 | نویسنده : هندی |

هوای تازه

 
 

بازهم

هوای تازه  می خواهد

این  سر  مانده

در پس غوغا

باز دل

 بهانه  می  گیرد.

با لب  بسته ء

پر از  آوا

 

باز فریاد

بی هراس از شب

می نشیند

 به  رویت فردا

باز  عاشق

می کند مویه

گنگ و مدهوش

با تب  بالا.

 

من کجا ....... ؟

کرانه ناپیدا!

ساحل امن !

خواب  رویایی

دل  چرا ........ ؟

به هر طرف  ، هر سو.

همجو یک

هرزه گرد هرجایی .

 

او کجا ......... ؟

نشسته بر روزن .

فرش گل

آسمان مینایی .

کی ... ؟کجا ....؟

می کشد نقاب از رخ ؟

تا کنم باز

چشم بینایی.

 


موضوعات مرتبط: اجتماعیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 21:44 | نویسنده : هندی |

دیوار

 
 
 

در فضای  گرفته و  محزون

خواب دیدم

که مانده ام بیدار

 

آسمان  پر  ستاره  اما باز

دور  تا  دور  من

همه دیوار

 

غصه  ها ، ...  رنج ها،... پریشانی.....

کرده  این 

روح خسته ام ، بیمار

 

روز و شب سهم من  غم و  اندوه

شب به صبح ،

چشم بسته ام بیدار

 

سایه های شکسته  افتاده.

بر کف

سنگفرش بینایی

 

قامت مرد ، خسته بندی

گشته  خم

از فشار  رسوایی.

 

می زند  زخمه بر تن دیوار

بی محابا

به  رسم شیدایی

 

می سپارد  ،

فسرده و  خاموش

جان و تن  را  بدست  تنهایی.


موضوعات مرتبط: اجتماعیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 21:42 | نویسنده : هندی |

مرکز باران

 
 
 

برگشته ام امروز ، از مرکز باران
درجمع سیمین ساق  ،درمحضر یاران

 

یک هفتۀ زیبا ، با جنگل و دریا
با ساحل و بیشه ،با خواب و با  رویا

 

رفتم به ماسوله ، زیبا و سرپا بود
هرسو نظرکردم ، پرشور و غوغا بود

 

در راه شهر رشت ، با نادر و هومن
دیدم بهشتی سبز ،کو نام آن فومن

 

عطرنفس هاشو ، ماندیم  و بوییدیم
در هر طرف هرسو ، یک شاخه گل چیدیم.

 

تا انزلی رفتیم ، با شور و با امید
تا ساحل دریا ، با ناصر و ناهید

 

مرداب زیبا و نیلوفرآبی
مسحور ومستم کرد ، پروازمرغابی

 

از بهر دیدار ، آن یاور دیرین
آن میر کاتوزی ،آن شاعرشیرین

 

باز آمدم تا رشت ،در محضرش قبراق
گفتیم و پرسیدیم ، از سایت سیمین ساق

 

القصه این سوغات ، تقدیم می گردد
شرح سفر بعدا ، تقویم می گردد

 

اینک به تصویری ،دلشاد تان سازم
با ساحل و دریا ،همرازتان سازم


 


موضوعات مرتبط: اجتماعیاتمتفرقه یات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 15:21 | نویسنده : هندی |

فخار

 
 
 

بیا فخار دست از کوزه بردار

برو شعری بگو  از حال سردار

 

ز من بشنو  قبای سبز تا کن

خودت را  در جناح راست جا کن

 

نه ازهر کوزه ای آبی تراود

از این کوزه تو راآبی نشاید

 

بیا دوری کنیم ازخار و خاشاک

کمی ماهم شویم بی رحم وناپاک

 

نشینیم گله ای درپشت خاور

تقلب ها کنیم  در کار داور

 

برو ساندیس بخور باکیک موزی

برایت  می خرند حلوای جوزی

 

شوی دربند آن یار قدیمی

شبیه نادی  وً  روح الامینی

 

و گرنه کار تو آخر چنین است

که اینگونه  تو را مقصد اوین است.


موضوعات مرتبط: اجتماعیاتهزلیات و طنزیات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 15:20 | نویسنده : هندی |

طفل درون

 
 
 

 

با منش طفل درون ، اینگونه بازی می کند

می سراید شعر طنز و ، بیت سازی می کند

 

گاه  عارف  میشود ، با عارفان ور می رود

گه سراید شعرنو ،از قافیه درمی رود

 

یک دمی جاهل شود ، تمرین لاتی می کند

یا سیاسی می شود ، یکباره  قاطی  میکند

 

می رود گاهی فضا ، با رهروان دوستی

می کَند. در شغل دباغی ، ز یاران پوستی

 

الغرض این طفل ، بازی خورده ظالم بلا

می شود هردم  به نوعی ، در مسیری مبتلا

 


موضوعات مرتبط: اجتماعیاتهزلیات و طنزیاتمتفرقه یات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 15:16 | نویسنده : هندی |

کی ، با کی

 
 
 
 

گشته غوغا میان کی ، با کی

ماه شب تاب  و کرمک ، خاکی؟

 

آنکه جانش ز تیرگی، آجین         

بوده از آن منیر شب ، شاکی

 

که چرا بی اجازه می تابی           

بر شب  تیره ام ، به  چالاکی

 

نور تو می کند ، مرا رسوا        

هرچه  زشتی و آنچه  نا پاکی

 

چشم من تیره از سیاهی ها       

جان تو روشن است و افلاکی

 

کار من طعمگی به دریا شد       

کار تو صیدِ عشق و سماکی

 

می برم رنج  وغصه مینوشم    

می رسم عاقبت من  به هتاکی

 

الغرض  عقده ها گشودندم    

 در مقام راوی  و حاکی



موضوعات مرتبط: اجتماعیاتهزلیات و طنزیاتمتفرقه یات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 15:15 | نویسنده : هندی |
تک بیت های عاشقانه - شماره 76
تک بیت های عاشقانه - شماره 75
تک بیت های عاشقانه - شماره 74
تک بیت های عاشقانه - شماره 66
جان بسر
بداهه فرمودند ، عرض کردم - 7
بداهه استاد نفرمودند ، بنده عرض کردم - بچه محل
بداهه فرمودند ، عرض کردم - 6
بداهه فرمودند ، عرض کردم - 5
بداهه فرمودند ، عرض کردم - 4
بداهه فرمودند ، عرض کردم - 3
بداهه فرمودند ، عرض کردم - 2
بداهه فرمودند ، عرض کردم -1
بداهه استاد نفرمودند ، بنده عرض کردم - ما چه لایق
بداهه استاد نفرمودند ، بنده عرض کردم - شاخ سبیل همایونی
حس خوبی است حس تهرانی
باید ببینم تا به کی
تک بیت های عاشقانه - شماره 73
تک بیت های عاشقانه - شماره - 72
تک بیت های عاشقانه - شماره 71
تک بیت های عاشقانه - شماره 70
تک بیت های عاشقانه - شماره 69
تک بیت های عاشقانه - شماره 68
تک بیت های عاشقانه - شماره 67
تک بیت های عاشقانه - شماره 65
تک بیت های عاشقانه - شماره 64
تکبیت های عاشقانه - شماره 63
تک بیت های عاشقانه - شماره 62
تک بیت های عاشقانه - شماره 61
تک بیت های عاشقانه - شماره 60
تک بیت های عاشقانه - شماره 59
تک بیت های عاشقانه - شماره 58
تک بیت های عاشقانه - شماره 57
تک بیت های عاشقانه - شماره 56
تک بیت های عاشقانه - شماره 55
تک بیت های عاشقانه - شماره 54
تک بیت های عاشقانه - شماره 53
تک بیت های عاشقانه - شماره 52
تک بیت های عاشقانه - شماره 51
تک بیت های عاشقانه - شماره 50
تک بیت های عاشقانه - شماره 49
تک بیت های عاشقانه - شماره 48
تک بیت های عاشقانه - شماره 47
تک بیت های عاشقانه - شماره 46
تک بیت های عاشقانه شماره 45
تک بیت های عاشقانه - شماره 44
تک بیت های عاشقانه -شماره 43
تک بیت های عاشقانه - شماره 42
تک بیت های عاشقانه - شماره 41
تک بیت های عاشقانه - شماره 40
سایت ماه اسکین طراح قالب وبلاگ رایگان با امکانات عالی
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
صفحه قبل 1 صفحه بعد
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.