سروده های من

مجموعه اشعار صلاح الدین احمد لواسانی

سوال

هندی
سروده های من مجموعه اشعار صلاح الدین احمد لواسانی

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

سوال

 
 
 

 

چه کسی گفت ؟

که من می ترسم .

از برون رفتن ایمان

از جان ؟

 

چه کسی دید ؟

خدا....

در همین نزدیکیست ؟

 

چه کسی ساخت ؟

جهنم را

داغ ؟

 

چه کسی برد ؟

خدا را

بر عرش؟

 

چه کسی داد ؟

شرف

بر ایمان ؟

 

چه کسی دوخت ؟

چنین

پالان را ؟

که بپوشد

انسان

 

و چه کس

کرد  فرو ؟

در خیال من و تو

این اوهام

 

و چه کس

تن در داد

به چنین

ذلت و رنج

 

و چرا

ایمان شد ؟

لقمه ی

نان شب 

این مردم ؟

 

و چرا

سامان رفت ؟

از سر بی کله

نسل بشر ؟

 

و چرا

درهم ریخت ؟

لذت

 فهم صحیح .

بودن

 

من ندارم پاسخ

تو اگر می دانی

ضبط  کن در ذهنت

نقش زن بر دیوار


 


موضوعات مرتبط: کفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:18 | نویسنده : هندی |

توهم

 
 
 

ما زاده

توهم يك

مست نابكار.

ما بنده

غرور همان

بي قواره ايم.

 

گاهي

به شوق ارم

احمقي تمام

گاهي

ز خوف شرر

در شراره ايم.

 

يكدم

بنام خدا

كشته  ميشويم

آني بنام هبل

پاره پاره ايم.

 

عمري گذشت

راه فلاحي

عيان نشد

ما دربدر

پي يك

راه چاره ايم.


 


موضوعات مرتبط: کفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:17 | نویسنده : هندی |

کبر و غرور

 
 
 


هميشه فكر ميكردم

خدا

من را نمي خواهد

و من.....

در نقطه مبدا َ

بر او

تحميل گرديدم.


هميشه فكر ميكردم

كه او

از دست من

شاكيست

و مي خواهد بگيرد

انتقام خويش را

از اين تن خاكي.


و من

با بي محلي

داغ او را

تازه مي سازم

و مي مالم

قباي ژندهُ

رقيَتش بر خاك

و......

با فرياد مي گويم

خدايي ؟

باش.

از كبر و غرورت

سخت بيزارم

تو هستي را

براي

خود فروشي

كرده اي بر پا ؟

تو مي خواهي؟

خلائق،

با دهان باز و

چشمان پر از حيرت؟

بگويند:

اوه ..........

اين خالق

چه يكتا است و

بي همتا؟


ولي من

هيچ تحويلت نمي گيرم

و هرگز

زير بار

اين حماقت

تن نمي دارم .


هميشه فكر مي كردم

چرا ؟

دائم تو مي گويي؟

رحماني

جباري

ستاري

غفار.........؟

اگر

في الواقع هستي ؟

باش.

اين گفتن نمي خواهد .

چرا در بوق مي سازي ؟

چرا بر خويش مي نازي ؟

چرا دائم برايم پيك مي تازي؟

 

هميشه فكر مي كردم؟

چرا بنياد بت را

بر فنا دادي ؟

و با دست خليل ات

خانه بت را بنا كردي ؟

 

تو ميخواهي همه

چون اسب عصاري

به گرد ، خانه ات

چرخند.

تو مي خواهي

خودت را

لابلاي اين حماقت ها

بپا سازي.

 

بدان يا رب

دچار شهوت  و

خود خواهي خويشي.

و من هر گز

چنين تن پوش را

بر تن

نمي پيچم.



موضوعات مرتبط: اجتماعیاتعارفانه هاکفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:14 | نویسنده : هندی |

سی سال حماقت

 
 
 
 

امروز

نشسته ام

در سايهُ

ديواري گلي

كه متزلزل است

همچون خودم،

و فرو خواهد ريخت

حتي

به تلنگري ،

و مي انديشم

بر گذشته هاي رفته

 

من عمرم را

كه چندان عزيز هم نيست

در چمبرهُ

حماقتي سر كردم.

 

من باور كرده بودم

باوري را

كه هرگز نبود

حقيقت راستين.

 

من

مي سرودم سي سال

هر روز آن را

و سجده مي كردم

خدايي را

كه او مي سرود.

 

من مي سوزاندم

سلول هاي بي گناه

خاكستري

مغزم را

كه اثباتش كنم

بر خود

و منكران لامذهب.

 

من بار ها

تجسم كرده بودم

بهشت و دوزخ  را.

 

من بار ها

سوزانده بودم

عقلم را

در حرارت و آتش

و حس كرده بودم

سوختن روحم را

به شعله هاي

خشم و غضب خداوندي.

 

من سروده بودم

هر بار شعري

پس از تجسم مينو.

 

" يكبار گفتم

من از بهشت

مي آيم

بي سرو پا

بريده از بودن

سر خوش

از فضاي

عطر آگين اش."


و چه احمقانه بود

آن اوهام

و امروزميدانم

كه خورده ام

فريب اميد و

ترسم را.

 

من

زمزمه ميكردم

سي سال

شعر جفنگ ايمان را

و مي خواندم

جماعتي را

نا بخردانه

كه موًمن تر بودن

از من

به حقيقت هستي

با كفرشان

اگر حقيقتي باشد.


آنان

بودن را

پاس ميداشتند

به زندگي كردن.

شاد بودن،

 

قيد و بندي

بر نمي تابيدند

به نفس آزادي

و رها بودند

از هر بيم و اميد



آنان

همخوابه مي شدند

با خواهران خويش

بي اندكي هراس

از فرجام

 

 

و مي سرودند

مگر نه اين است

كه انسان

تخم حرامي ست

از پشت

آدم و حوا

و ... مگر نه چنين بوده

كه خواهر قابيل به هابيل

كابين گشت

و قابيل شوي خواهر هابيل

و مگر نبوده اند

دختران حوا

خواهران

همسران خويش.

 


آنان پاي مي كوبيدند

به سر مستي

از جام هاي لبالب خود

و مي سرودند

به تمسخر

ترانه بودن يا نبودن را

 

 

و فرياد بر مي آوردند

ما مي نوشيم

پس هستيم

مسئله اين است.

 


من،

هماره ، به سًخره

مي گرفتم آنان را

به مدهوش بودن

و خود

به خواب اندر بودم

عميق و دهشتناك.

 

 

و من

خواب بودم

سي سال

و اكنون نيز

نشسته ام غمگين ....

اندوهِ

زمانِ از دست

رفته را .



موضوعات مرتبط: اجتماعیاتعارفانه هاکفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:13 | نویسنده : هندی |

آدم و حوا

 
 
 

 

خواب ديدم

سحر پيش

در آن صبح ازل.

مردكي را

كه چنين،

مي پنداشت.

به زمين آمده

تا اشرف بر

عالم هستي باشد.


من زني را ديدم .

كه تصور مي كرد.

بعد از آن

لحظه ُ شوم.

از پس

گاز طمع

كه بر آن ميوه

ممنوعه زده است.

اينچنين

در بدر

عالم خاكي گشته.

گفته بودند ،

به آنها

كه شما

برترين گوهر اين

خالق هستي ،

هستيد.

بر شما

جن وملك

سر تعظيم،

فرو خواهند

داشت.


در زمين

خانه كنيد

همه وحش و نبات

بهر آسودگي

نوع شما ،

خلق شدند.

نه هراسيد ؛ كه ما

ناظر سر خوشي و

حزن شما .

خواهيم بود

ما كه نزديك تر از

تو،

به توئيم


آن دو بيچارهُ

مغموم

و

بيرون شده از

ماُمن خويش

خانه كردند

بر اين خاك سياه.


سالها

آمد و رفت .

حاصل زندگي

آن دو اسير

دو پسر گشت و

دو دختر

باري.


سالها ،

رفت و گذشت .

خواهر

جفت يكي

به دگر

پور ، پدر

كابين شد .

اولين تخم حرام

اين چنين

كاشته شد

در دل خاك .


خواهري را به برادر دادند؟!!!!!!!!!!


وز همين بذر،

عداوت روئيد.

يك از آن دو

به پدر گفت چرا ؟

همسر آن دگري

نيك تر است؟

من چرا ؟

پست ترم

نزد شما ؟

من چرا ؟

سخت تر از هم گل خويش

لاجرم

خاك زمين خيش زنم؟

و برادر تنها

در پي گله و

چوپان باشد ؟

داغ خورشيد

تن زرد مرا

نيلگون سازد و خشگ .

و برادر

بنشيند آرام

و به ني

نغمه دل

ساز كند.

 

همه گفتند به او

خالقت

خواسته اينگونه شود.،

و تو بايد باشي،

تابع

خالق خويش

فارغ از چون و چرا .


بر سر سنگ

نشست.

و بدين انديشيد .

پس چنين ظلم و ستم

او به من كرده روا ؟!!!!!

برد سر سوي هوا

داد،

فرياد ، چرا ؟

 

و چنين شد

كه از آن

ظلم و جفا


به زمين

تخم حسادت

گل داد

و به محصول نشست



موضوعات مرتبط: اجتماعیاتعارفانه هاکفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:12 | نویسنده : هندی |

وصيتنامه

 
 
 

نميدانم چرا ؟

اما گرفته بغض

مجراي گلويم را

و ميخواهم بگويم

واپسين حرفم.

كه شايد ...

خود وصيتنامه اي باشد.

براي

اين تن ، تنها .


من از دنيا نديدم خير.

پس آن را ،

به دنيا دار مي بخشم.

و با ره توشه اندوه

جاري ميشوم

در راه

كه ديگر

شوق ماندن نيست

در اين سينه رنجور .


به شبنم هاي جاري

از گل مريم

بيالاييد خاكم را

كه رنج او فراوان است.

و من

بد كرده ام ،

بر او .

و من

هرگز نشستم .

صورتش از غم،

به يك اميد........

به يك شادي.........

و اين .....

بالا ترين ظلم من است

در عمر.

بگوييدش ،

كه بازم مانده اي تنها........

و ديگر نيست ،

اين تنهاييت پايان .

خدايت را چه مي بيني؟.....

شايد گشت ،

زين پس .....

روزگارت

بهتر از ديروز

نمي دانم ........

نمي دانم.........


بگوييد بر عزيزانم

كه ديگر

باغباني نيست .

كه او

خود چيده شد

از شاخسار

باغ ، دنيايي

دگر ،

آبي ز دستانش .....

نمي پاشد

به روي برگهاي گل.

و ديگر جوي آبي را،

روان از

دست رنجورش .......

نخواهي ديد.

كه او را برد

آن جوي روان

از باغ.

به نقش سنگ

بنويسيد......

كه او ...........

از دار دنيا رفت .........

كه ......

تنها بود.............

تنها زيست...........

تنها رفت...........

تمام مقصدش ،

معراج انسان بود ............

نه آن معراج ، پوشالي............

كه دين ،

ترس و تسليمش ،

پيام آورد .

كجا خواندم

كه مردي گفت:


مسلمان نيست

آن كو

حق خود را مي دهد

از كف .

و آن خوكي

كه حق ديگران را ميخورد .

او هم مسلمان نيست.

 

به فرياد بلند خويش مي گويم.

كه من هرگز ..............

مسلمان نيستم ،

هرگز...........


كه حقم را

فراوان داده ام

از كف.

كه مشتي

رذل ،بي پروا

بنام دين و دينداري

حقوقم را

به زير پا

در افكندند.


به يارانم

چنين گوييد.

كو رفت از ...................

ميان ما.

تمنايش فقط

اين بود ...........

در ،

آن واپسين گفتار...........

كه من را ، بت نگردانيد .
من از بت گريزانم.

و او

با شور و شيدايي

براي كل انسانها

پيامي داد.

در  آن ..............

لحظهُ آخر.

مرا ننگ بشر بودن

همين يك مدعا

كافيست.

كه انسان .......

كمترين محصول اين هستي ست .

كجا بر عالم هستي ،

شرف دارد؟

خيال خام

از سرها

فرو ريزيد.

كه اينها،

حيله دين است .

حماقت را،

فرو داريد.........

گل انديشه را

در سر بياراييد..

كه انسانرا.............

فقط اين عقل ..............

آن هم اندک و محدود

شايد

سوي مبدا رهنمون باشد.


برايم ،

دل نسوزانيد.

دلها خانه عشق است .

تهي سازيد

قلب پاكتان را

از غرور و خشم.

ببار آريد ...........

محصول محبت را ،

در آن دشت وسيع مهر.

و پر سازيد.................

عطر دوستي را ...............

در دل ياران .

به سحر

ساحران

جنگ افروز

عداوت ساز

نپردازيد در سر

دشمن فرضي

كه دشمن تر زخود

بر خود نمي يابيد .

شما خود

دشمن خويشيد

گر مفتون آن

جادوي

ساحر شيد.


و اين هم

آخرين فرياد اين،

تن خسته جاري.

شما را چار واژه رهنمون

سوي شكوفايي ست .

اول........

واژه پندار.

دوم .............

چامهُ گفتار.

و سوم......................

خامه كردار.

اگر اين واژگان را.............

خوب ،

در نيكش ، بيالاييد..........

شما ....

معناي ، انسانيد.


 


موضوعات مرتبط: اجتماعیاتعارفانه هامتفرقه یاتکفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:10 | نویسنده : هندی |

مي خواهم سفر كنم از اين دنيا

 
 
 
 

ديشب

در خواب ديدم

كه مهياي رفتنم.

مقصد ابديت بود.

اگر ابديتي باشد.


و من ......

نشسته بر سرير مرگ

نه هراسم بود.

و نه

شوقي براي رفتن.

اما

زمان ، زمان رفتن بود.

و اين را

به درستي ميدانستم.


يكي آنطرف تر

به نجوا نشسته بود .

پاك شد زمين

از نجاستش امروز

آمين .......شكر.

اما

آنسو تر,

ديگري

وقيحانه فرياد كرد.

صد افسوس .

بايد بر زمين ميريختم

خونش را....

تا آموزه گردد.

ديگر روندگان را

بر اين طريق.


و من خاموش

مي رفتم

نشسته بر سرير مرگ .

نه شوقي براي ماندن .

نه هراسي از رفتن .

حتي نبود ...ميلي در سر

براي نگاهي دوباره

بر آنچه ...

گذشته بود و

رفته بود .


من وصله ناجور بودم

اين دنيا را .

جهاني كه هرگز

باور نكردمش

آني

هرگز.


از خواب برخاستم .

به نسيمي سرد.

كه نشست ،

از پنجره باز اتاق

بر صورتم

و فهميدم

كه خواب ديده ام

در خواب .


اما هنوز

مهياي رفتنم

حوصله ماندنم نيست

شايد رقتم

امروز..........

يا فردا..........

تا ببينيم ..........


 


موضوعات مرتبط: اجتماعیاتعارفانه هاکفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:8 | نویسنده : هندی |

تنهایی و ترس

 
 
 

 

من از يك راز آگاهم

و آن سري ست، دهشتناك.

نمي دانم كلامم

تا چه حد گوياست؟

نمي دانم چگونه

با شما بايد سخن گويم؟

نمي دانم  شما

حرف دلم را خوب مي فهميد؟

زبان الكن

براي گفتن راز است.

اما من

تلاش خويش  خواهم كرد.

 

كلام آخرم

اين است.

انسان نيست

آن چيزي

كه در پندار مي بافيد.

نه اشرف بر همه عالم

نه تنها عاقل دنيا.

به فرياد

بلند خويش مي گويم

شهادت مي دهم  هستي

فقط يك عقل كل دارد.

و آن معبود ، بي همتاست .

گواهي مي دهم

عالم به امر او پديد آمد .

اذعان مي كنم دنيا

به اذن او

به آخر مي رسد روزي .

ولي اين نكته را

باور نمي دارم كه ما

والا ترين محصول او باشيم .

اوءلي بر همه عالم .

تصور مي كنم انسان

براي دوري ازترسش

چنين اوهام را

بنيانگذاري كرد.



موضوعات مرتبط: اجتماعیاتعارفانه هامتفرقه یاتکفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:7 | نویسنده : هندی |

من خدا را رسوا ميكنم

 
 
 

من خدا را رسوا ميكنم

من گردانندگان دكان هاي خدا

فروشي را رسوا ميكنم.

من فرياد ميزنم. فريب هاي دين

فروشان را براي فرو ماندگان در خواب

من صور اصرافيل نيستم.

من زبان ناطق كفرم

من كافرم به رياي زاهدانه.

من كافرم به تجارت خدا.


موضوعات مرتبط: اجتماعیاتعارفانه هاکفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 22:5 | نویسنده : هندی |

عزا

 
 
 
 آخر دنیاست
مگر اینجا

محرم رسیده و

ماتم آغاز شد

 

عزا دار

عزاداری ، عزادارانم

 

نه غلام اینم

نه سگ درگاه او.

 
هیچ خدایی را بر نمی تابم
چه رسد اینان
 
که خود را 
بنده او می خوانند .
 
 

موضوعات مرتبط: کفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 12:4 | نویسنده : هندی |

رهایی

 

 

من هر شب 
خودم می خوابم
 
اما صبح 
یکنفر دیگر
 
برمی خیزم 
از بسترم
 
نمی دانم ، این !!!!
خوب است یا بد.
 
جالب تر آنکه
خود را وام دار
 
هیچ خدایی 
نمی دانم
 
 
 

موضوعات مرتبط: کفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 11:47 | نویسنده : هندی |

اتم به اتم

 
 
 
 

بمب ها

اتم به اتم آماده پرتابند.

 

گرگ ها نفر به نفر ، .....

قربانیان خود را می درند.


طلا ، بی ارزش خواهد شد ....

آخرین روز .....

و قدرت ...... ،

پشم ..... ،

وململ انگلیسی ...... ،

کفن.


و خدایان در المپ

نقش دلقکها را بازی خواهند کرد.


موضوعات مرتبط: کفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 10:54 | نویسنده : هندی |

آخر دنیاست

 
 
 
می گویند ،
آخر دنیا ست

چه خوب ،
دیگر هیچ خدایی
بر زمین باقی
نخواهدماند.

انسان فانی
چه ....
اعجوبه ای است.
 
 درجهنم می بینم تان
.....آقایان
اگر جهنمی بود
 

موضوعات مرتبط: کفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 10:48 | نویسنده : هندی |

آماده باش

 
 
 
 
باور کنید ،........
زمین
چند روزی دیگر
بیش

میزبان ما
نخواهد بود.

میگویند
21دسامبر .

چنین باشد
یا نباشد

ما خود
زمین را

بسوی نیستی
 
می بریم.
 
بت باشی
یا حتی خدا.
 
تفاوتی ندارد ...
ول معطلی .
 
آماده باش
 

موضوعات مرتبط: کفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 10:42 | نویسنده : هندی |

معابد فریب

 
 
 
 
قلمم را
تیز می کنم.
 
آخر دنیا
نزدیک است.

انسان و خدایانش
در سراشیبی نیستی .

خون می خواهند
راهبان معابد فریب .

موضوعات مرتبط: کفریات

تاريخ : شنبه 9 فروردين 1399 | 10:30 | نویسنده : هندی |
تک بیت های عاشقانه - شماره 76
تک بیت های عاشقانه - شماره 75
تک بیت های عاشقانه - شماره 74
تک بیت های عاشقانه - شماره 66
جان بسر
بداهه فرمودند ، عرض کردم - 7
بداهه استاد نفرمودند ، بنده عرض کردم - بچه محل
بداهه فرمودند ، عرض کردم - 6
بداهه فرمودند ، عرض کردم - 5
بداهه فرمودند ، عرض کردم - 4
بداهه فرمودند ، عرض کردم - 3
بداهه فرمودند ، عرض کردم - 2
بداهه فرمودند ، عرض کردم -1
بداهه استاد نفرمودند ، بنده عرض کردم - ما چه لایق
بداهه استاد نفرمودند ، بنده عرض کردم - شاخ سبیل همایونی
حس خوبی است حس تهرانی
باید ببینم تا به کی
تک بیت های عاشقانه - شماره 73
تک بیت های عاشقانه - شماره - 72
تک بیت های عاشقانه - شماره 71
تک بیت های عاشقانه - شماره 70
تک بیت های عاشقانه - شماره 69
تک بیت های عاشقانه - شماره 68
تک بیت های عاشقانه - شماره 67
تک بیت های عاشقانه - شماره 65
تک بیت های عاشقانه - شماره 64
تکبیت های عاشقانه - شماره 63
تک بیت های عاشقانه - شماره 62
تک بیت های عاشقانه - شماره 61
تک بیت های عاشقانه - شماره 60
تک بیت های عاشقانه - شماره 59
تک بیت های عاشقانه - شماره 58
تک بیت های عاشقانه - شماره 57
تک بیت های عاشقانه - شماره 56
تک بیت های عاشقانه - شماره 55
تک بیت های عاشقانه - شماره 54
تک بیت های عاشقانه - شماره 53
تک بیت های عاشقانه - شماره 52
تک بیت های عاشقانه - شماره 51
تک بیت های عاشقانه - شماره 50
تک بیت های عاشقانه - شماره 49
تک بیت های عاشقانه - شماره 48
تک بیت های عاشقانه - شماره 47
تک بیت های عاشقانه - شماره 46
تک بیت های عاشقانه شماره 45
تک بیت های عاشقانه - شماره 44
تک بیت های عاشقانه -شماره 43
تک بیت های عاشقانه - شماره 42
تک بیت های عاشقانه - شماره 41
تک بیت های عاشقانه - شماره 40
سایت ماه اسکین طراح قالب وبلاگ رایگان با امکانات عالی
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
صفحه قبل 1 صفحه بعد
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.